موضوع: مکه
بسم رب الرحیم
این بار حنجره هامان سکوت را فریاد می کند. رب الکعبه ما را در جوار خود نگاه داشته! و سرّ این وقت اضافه چیست جز کرم و لطف خدای منان …. نمی دانم! من اما خسته ام . اینقدر بی انصافم که این زمان اضافه را در هتل سپری می کنم. نمی دانم! فقط همین یک کلام مرا بس تا به حقارت و بندگی خود پی ببرم! و بدانم که تنها اوست که می داند! تنها خداست که بهترین را برای بنده ی کوچک خود مهیا می کند. و من .. نمی دانم!
جدایی از حرم امن الهی یک طرف.. جدایی از جمع صمیمی کاروان راهیان سرزمین نور یک طرف .. آدم ها را دوست دارم .. ” ثنا”ی شیرین زبان را دوست دارم! ” ملیحه “ی آرام و دوست داشتنی را. نوای گرم ” استاد بهرام پور ” لهجه ی ترکی و زیبای جناب آقای ” رستم پور “، زحماتش، محبت هایش، نگاه مهربان پدرانه اش .. ” خانم عامری” و قلب رئوف و مهربانش.. بسیار دوستش دارم ! و در نهایت معاون و بذله گوی کاروان! جناب ” آقای اطهری” ! سیّد اطهری !
دلم برای همه همه همه تنگ می شود….
برای هم خانه های بی ریایم! ” زهرا و مریم سادات “! با هم خندیدیم، با هم گریستیم، با هم دعوا کردیم، با هم قهر کردیم، با هم آشتی کردیم… با هم!
خانم جوزدانی و ” زحمات بی دریغش”. ” عاطفه” ی عزیز، سرکار خانم کریم زاده ی عزیز و محترم، ” عاطفه، فاطمه، طیبه، فرنوش، نسترن و کوچکترین دختر کاروان! زهرا توکل” …
همه و همه دوست داشتنی، به یاد ماندنی و خاطره انگیز بودند. هستند و همچون خاطره ای در ذهن پابرجا خواهند ماند…
فاطمه
گمشده ای در حرم امن الهی
دیدگاهتان را بنویسید