آخرین وداع

در شب حادثه زمانی که وارد حیاط منزل شدم، همه جا تاریک وخیس بود و بوی دود و سوختگی همه­ی فضا را پرکرده بود مادر فاطمه آشفته و پریشان حال در ایوان منزل نشسته بود مدتی در آغوش هم گریه کردیم بدون هیچ کلامی از خانم شهشهانی جویای احوال فاطمه شدم… فقط یک کلاام گفتند سپردمش به خدا!!! همان لحظه که در وسط حیاط بیهوش و بی­رمق دیدمش، سپردمش به خدا…

شواهد حاکی از آن بود که فاطمه در حمام محبوس شده، به داخل ساختمان رفتم و با نور موبایل داخل حمام را نگاه کردم، عجیب تلاقی و تداعی عجیبی داشت این صحنه از همان لحظه و شباهت­های حادثه با واقعه­ی شهادت بانوی دوعالم حضرت زهرا (س) در ذهنم فعال شد. در، آتش، سوختگی، دود و فاطمه­ی هجد ساله دلم لرزید، خدایا انتهای این شباهت کجاست؟؟

تجسم کردنِ صحنه­های اضطرار و کمک خواهی فاطمه با شکسته شدن آیینه­ی در، سنگ پا و آثار خون دست فاطمه بر روی شیشه کار دشواری نبود، دیگر طاقت نداشتم، دل آشوب فاطمه شدم و می­خواستم فاطمه را ببینم… ولی ملاقات در شب ممکن نبود… کاری نمی­توانستم بکنم الّا دعا و استغاثه به درگاه خدا…

همه با هم وسط حیاط خانه برای فاطمه دست به دعا برداشتیم، زیر آسمان یکی قرآن می­خواند، یکی دعا می­کرد، یکی نماز استغاثه هر کس تنها خودش به درگاه خدا ملتمسانه دعا می کرد…

هوا روشن شد و صبح اول ماه شعبان، راهی بیمارستان امیرالمؤمنین شدیم، بخش ICU، از پشت شیشه چهره ی معصوم و فرشته گون فاطمه هویدا شد، آرام خوابیده بود، بی حرکت زیر دستگاه ها.

خدایا این جا، جای دختر پرانرژی و شادی مثل فاطمه نبود، شروع کردم با فاطمه به صحبت کردن، التماس کردم که برگردد… ساعت­ها پشت پنجره­ی اتاق فاطمه چشم در صفحه­ی تلویزیون وضعیت رفلکس­های مغز او تا شاید نشانه­ای، نوسانی یا تغییری ایجاد شود، ملتمسانه نگاهش می­کردم و از او تمنّا می­کردم که برگردد، لحظه به لحظه منتظر می­ماندیم تا پزشکی از در ICU بیرون بیاید و وضعیت فاطمه را برای ما تشریح کند، یکی پس از دیگری اول می­گفتند برایش دعا کنید و بعد سری تکان می­دادند و می­گفتند وضععیت خوبی ندارد…

مغز هیچ رفلکسی نمی­دهد… با هر کلام پزشک­ها بندی از بند دل من و مادرش پاره می­شد، دست هم را محکم فشار می­دادیم و اشک می­ریختیم… فقط می گفتیم ناامید نشوید، اگر خدا بخواهد غیر غیرممکنی ممکن خواهد شد… ناامیدنشوید و دعایش کنید..

ساعت به ساعت به تعداد ملاقات کننده­های فاطمه افزوده می­شد، دوستان مدرسه­اش، هم کلاسی­های جامعه­القرآن، حافظان، قاریان، اقوام و … زلزله­ای به پا شده بود و پرسنل بیمارستان متحیر از حضور خیل جوان­های عاشق فاطمه… همه دست به دعا و ختم و قرآن و فضا به فضایی معنوی و روحانی تبدیل شده بود. یک گردهمایی قرآنی عظیم برای گرفتن شفای فاطمه…

اجازه دادند برای دقایقی کنار فاطمه بروم، لباس مخصوص اتاق ICU را پوشیدم و وارد شدم، فاطمه عین یک فرشته­ی آسمانی با آرامش روی تخت آرمیده بود، دستانش را گرفتم، بوسیدمش، گفتم فاطمه جان می­دانم که هم می­شنوی و هم می­بینی، تو بهتر از هر کسی متوجه هستی که چه می­گذرد، می­دانی که با رفتنت غم بزرگی بر دل ما و به خصوص پدر و مادرت باقی می­گذاری، ولی ظاهراً زیبایی­هایی که نشانت داده­اند مستت کرده که چشم بر همه­ی ما بسته­ای و عزم رفتن کرده­ای، تو خودت نمی خواهی که بازگردی، حق هم داری، تو گل بودی و چون گل هم زندگی کردی پاک و مطهر، بند بند وجودت با آیه­های قرآن گره خورده بود، اخلاقت، منشت، زندگی­ات پر از عطر خدا و اهل بیت (ع) بود قطعاً جایگاهی که نشانت داده­اند نزد خود اهل بیت (علیه السّلام) و صاحب نامت بانوی دوعالم است، خوب معلوم و مشخص است که برتری آن دنیا بر این دنیا برتر واضح و معلوم گشته که دیگر تمایلی به بازگشت نداری و مهیای رفتن شده ای، من شنیده­ام کسی که در کما می­رود اگر ذره ای تمایل به بازگشت داشته باشد خودش هم تلاش می­کند و با حضور نزدیکانش نوساناتی و تغییراتی در او به وجود می­آید ولی عزیزم انگار که تو هیچ تمایلی به بازگشت نداری که در این آرامش مطلق به سر می­بری و خودت هم به رفتنت رضایت داده­ای و این رضایت از رضایت خدا سرچشمه می­گیرد… لحظه­ای به نظرم آمد که شاید این آخرین ملاقات من و فاطمه باشد پس باید فرصت را غنیمت بشمارم و از فاطمه بخواهیم که دست مرا هم بگیرد، سرم را کنار گوش فاطمه گذاشتم و برایش حمد، توحید، قدر خواندم، خوشا به احوالت تو سعادتمند شدی، مرا هم شفاعت کن و برای هر دو دختر من هم دعا کن که چون تو با قرآن مأنوس شوند دیگر فرصتم تمام شد، تمام صورت فاطمه را غرقه بوسه کردم و در فضایی حزن آلود و غم انگیز با فاطمه وداع کردم.

روزنه­های امیدی که در وجود ما بود با چند جمله­ای از جناب حجه­الاسلام حاج شیخ جعفر ناصری خاموش شد که ایشان فرمودند این عزیز رویش به آخرت است و پشتش به دنیا، برای شفای او تلاش بی مورد است، ظاهراً صلاح هم همینه و مقدر الهی این گونه رقم خورده.

روزها و شب­ها گذشت و خبر از اهداء اعضای فاطمه و این تصمیم بزرگ خانواده­ی فاطمه به میان آمد، در اتاقی کوچک در بیمارستان همه گرد هم جمع شده بودیم، نماینده­ای از دانشگاه علوم پزشکی وضعیت فاطمه ر تشریح کرد و پیشنهاد اهدای عضو فاطمه را بیان کرد. (البته فاطمه جان در زمان حیاتش 2 مرتبه کارت اهدای عضو پر کرده بود) همه مات  مبهوت به هم نگاه می­کردیم و گریه می­کردیم، یعنی دیگر امیدی به بازگشت فاطمه نبود این جا پایان زندگی دنیایی فاطمه بود، پدر و مادر و برادرهای او باید تصمیم می­گرفتند که پایان زندگی فاطمه بخشش و آغاز زندگی برای دیگران باشد یا نه؟ چه تصمیم دشواری بود من شنیده بودم ولی تا به حال خودم در این موقعیت قرار نگرفته بودم بسیار سخت و دشوار بود که تو رضایت بدهی پاره­ی تنت که الان حداقل حضور فیزیکی دارد پایان بدهی یا نه!!

پدر و مادر فاطمه با صلابت و ایمانی وصف نشدنی رضایت خود را اعلام کردند.. من خودم هنوز در تردید و شک از مادر فاطمه سوال کردم نمی­خواهید کمی دیگر صبر کنید؟؟ گفتند نه عزیزم، فایده ندارد، چند روز دیگر همه­ی اعضای فاطمه در بدنش از بین می رود و به درد پیوند هم نمی­خورد، فاطمه در زندگی­اش همیشه به فکر همه بود، با همه خوب بود، از همه خوب می­گفت، حتی از بدترین شرایط و افراد بهترین برداشت­ها را داشت و هیچ وقت اجازه نمی داد از کسی غیبت شود چون همیشه با آن قلب رئوف و مهربانش فقط خوبی و زیبایی می­دید و همیشه می­گفت زیبایی­هایش را ببینید. خدابه زشت­ترین موجودات هم یک خوبی یا زیبایی داده سعی کنید آن را ببینید. می­دانم اگر خودش قادر به سخن گفتن بود قطعاً همین تصمیم را می­گرفت همه­ی افرادی که حضور داشتیم پای فرم اهدای عضو را امضاء کردیم بسیار لحظات سخت و دردناکی بود.

قرار بود سه شنبه از بیمارستان امیرالمؤمنین (ع) به بیمارستان الزهراء (س) منتقل شود و چهارشنبه عمل پیوند انجام بگیرد، عصر سه شنبه لحظه­ی وداع همه با فاطمه بود، بیمارستان مملو از دوستان و آشنایان فاطمه بود، صحنه­ها، صحنه­های وصف ناشدنی بود، عجب لحظات دردناک و حزن­انگیزی بود دقایق وداع با فاطمه این گل هجده ساله­ی قرآنی.

صبح روز چهارشنبه آرام و قرار نداشتیم، قرار بود هیچ کس در بیمارستان الزهراء (س) حضور پیدا نکند، حتی پدر و مادر فاطمه، دقایقی با خودم کلنجار رفتم دیدم نمی­توانم بمانم، احساس می­کردم فاطمه صدایم می­زند، یادآوری تنهایی فاطمه در آن لحظات قلبم را فشار می­داد، برخاستم و سراسیمه به بیمارستان رفتم، پشت در اتاقش از پرستار اجازه خواستم به بالینش بروم ولی متاسفانه به خاطر عمل پیوند و مراقبت­های قبل از عمل ملاقاتش ممنوع شده بود.

رفتم پشت درب اتاق عمل با خودم گفتم بالاخره که باید از این در وارد شود می­مانم تا برای آخرین بار او را ببینم، درب اتاق عمل باز و بسته می­شد و عزیزانی که برای گرفتن عضو فاطمه مهیای عمل بودند، آماده روی تخت­ها خوابیده بودند، تاب و تحملم تمام شده بود وهق هق گریه می­کردم، خانم و آقایی در کنارم بودند و دلداری­ام می­دادند که گریه نکن ان شاء الله عمل به خوبی انجام می­گیرد و صحیح و سالم باز می­گردد و مرتب سوال می­کردند کیه؟ چند سالشه؟ چه عملی داره؟ و من پاسخی نداشتم چون در این رفتن به هیچ وجه بازگشتی نبود…

بالاخره انتظارم سرآمد و فاطمه را آوردند و من برای آخرین بار چند لحظه­ای دستش را گرفتم و بوسیدمش و فقط طلب شفاعت کردم. به او گفتم فاطمه جان برو عزیزم، نترس، خدای مهربان از هر کس بر تو مهربان تر است پس آرام باش که داری نزد مهربان ترین می روی، عزیزدلم که در پایان زندگیت هم نتوانستی مهربان و دلسوز نباشی و تمام وجودت را بخشیدی تا دیگران باشند، دل شکسته و غمگین از بیمارستان بیرون آمدم و با خود فکر می کردم چه کنم که برای مراسم کفن ودفن فاطمه هر چه توان دارم و آموخته ام به جا بیاورم، اولین مورد کفن فاطمه بود، با مادرش تماس گرفتم که کسب تکلیف کنم گفتند کفن ها هم در آتش سوخته، گفتم خودم فراهم می کنم، می دانستم خواهرم از کربلا برای خودشان کفن آورده اند قراری گذاشتم و کفن را از ایشان گرفتم، کفن در کاظمین خریداری شده بود واز همان ابتدا به ضریح امام موسی الکاظم (ع)، حرم امیرالمؤمنین (ع) و حرم حضرت عباس (ع) و امام حسین (ع) و امامین عسگرین (ع) تبرک شده بود و با آب فرات و زمزم آغشته شده بود، از شب تا صبح کفن را در برابرم باز کردم و از روی کتاب آداب کفن و دفن میت تمام اعمالش را به جا آوردم از جمله اینکه بر جای جای کفن با چوبی از درخت انار و با تربت سیدالشهداء (ع) نوشتم صحیفه­ای که در آن با نام خود فاطمه شهادت می­دهد به یگانگی خدا و پیامبری حضرت رسول (ص) و ولایت امیرالمؤمنین (ع) و ائمه­ی اطهار (ع) و نام تک تک اهل بیت عصمت و طهارت بر روی کفن نوشته شد پس بر روی کاغذی طبق دستورات مفاتیح الجنان صحیفه ای نوشتم و از چهل مؤمن که حضور داشتند امضاء گرفتم که این صحیفه در سمت راست بدن فاطمه قرار می گرفت، از مادر فاطمه سراغ جانمازی که فاطمه با آن به طور مداوم نماز می خواند گرفتم که خوشبختانه در اتاق خودفاطمه بوده و از آتش در امان مانده بود روسری فاطمه و سجاده ی کوچک و مهرنماز فاطمه را بین کفن او قرار دادم تا در قبر او را همراهی کند و اقرار به دائم الصلاه بودن فاطمه دهد، 40 مرتبه سوره ی یس را به نواری سبزرنگ خواندم و گره زدم تا دور گردن فاطمه بیندازم انگار همه­ی امور خودش پیش می­رفت من و دیگران کاره­ای نبودیم هر کس وظیفه­اش از قبل مشخص شده بود و هر کدام قطعه­ای از این پازل سرنوشت فاطمه شده بودیم، با کفن او خیلی صحبت کردم و دعا خواندم و او را قسم دادم که یار و همراه فاطمه باشد همین طور با فاطمه حرف می زدم که فاطمه جان درست است که راه دشوار و سخت است آن چنان که حضرات معصومین (ع) فرموده­اند و برای گذر از این راه گریه­ها کرده­اند ولی نترس عزیز دلم، نام همه­ی این عزیزان که بر کفنت نقش بست تو را یاری خواهند کرد و دستت را خواهند گرفت و همه خواهند آمد و تورا در آغوش خواهند گرفت ودر آن لحظه که در جوار این بزرگواران آرامش گرفتی من را هم دعا کن وودیعه باشد نزد تو که تو هم در شب اول قبر به فریاد من برسی.

فاطمه جان ممنون و سپاسگزارم که به من اجازه دادی کاتب کفنت باشم…

صبح آرام آرام از راه رسید و پس از انجام مراسم وداع با فاطمه در جامعه القرآن راهی باغ رضوان شدیم، عده ای محدود وارد غسالخانه شدیم، فاطمه را آوردند روی سنگ غسالخانه خوابید، من بالای سر میت های زیادی بودم و از نزدیک دیده بودم ولی فاطمه از جنس میّت نبود اصلاً و ابداً هیچ تشابهی به جسم میت نداشت، بدنش سرد و بی رنگ نبود، پاها کشیده نبود ناخن ها سفید نشده بود، انگار زنده بود زنده­ی زنده، بدنی صورتی رنگ، صورتش مثل قرص ماه می درخشید ماهی که با آن موهای شفقی مشکی رنگ زیبایی اش صدچندان شده بود، ناخن های صورتی، لبهای قرمز… به او گفتم فاطمه جان چرا تو این قدر متفاوتی؟ تو زنده ای؟ روح داری؟ این نشان دهنده ی روح پاک و بی گناه توست که به جسمت هم درعین ممات حیات داده و هیچ شباهتی به جسم میّت نداری!!!

من مطمعنم این آبی که تو را با آن شستشو می­دهند از جنس آبهای بهشتی است و زیبایی تورا صدچندان می کند.

فرشته ی زیبای خدا… انگار فرشته­ای از عرش به فرش آمده و روی سنگ غسالخانه آرمیده است… من فقط برایش قرآن می خواندم، قرآنی که فاطمه با تک تک واژه هایش آشنا بود و باور داشتم خودش هم با من تکرار می کند و می خواند.

غسل تمام شد، کفن ها را پهن کردم و به خانم های غساله گفتم لطفاً اجازه بدهید خودم کارهای کفن فاطمه را انجام بدهم، رفتند کنار ومن و حاج خانم انصاری مشغول به جا آوردن آدابش شدیم، ظرفی از تربت سیدالشهداء که با آب فرات و زمزم مخلوط کرده بودم و با خود برده بودم را برداشتم و با انگشت سبابه از صدر سینه­ی فاطمه شروع کردم اول نوشتم الله، سمت راستش علی (علیه السّلام) سمت چپش فاطمه (علیه السّلام) وسط سینه­اش حسین (علیه السّلام) پایینتر علی ابن الحسین (علیه السّلام) و … تمام چهارده معصوم را روی بازویش نام مبارک حضرت مهدی (عجالله) را نوشتم، با کمک حاج خانم انصاری چشم بند تربت سیدالشهداء را روی چشمانش گذاشتیم عقیق را زیر زبانش، لب هایش را با مهر تربت پوشاندیم و روی پیشانی اش مهر جانماز خود فاطمه را قرار دادیم و سرش را با پیشانی بند متبرک به ادعیه بستیم، روسری سجاده ی نمازش را به سرش کردیم، صحیفه ی چهل مؤمن را سمت راستش قرار دادیم، گردنبندی که شب قبل 40 مرتبه سوره­ی مبارکه یس به آن خوانده و گره شده بود را به همراه تربت امام حسین به گردنش انداختیم و با پارچه ای منقوش به اسامی اهل بیت را وسط سینه اش قرار دادیم، چوب آماده شده از درخت ناب گردو، خرما یا… را زیر دستش قرار دادیم و برای بار آخر صورت او را بوسیدم و در گوشش طلب شفاعت کردم و یکی یکی بندهای کفن را بستیم، برو عزیزم می سپارمت به صاحب قرآنی که همه ی عمر بنده ی پاک و مطیع اش بودی.

از غسالخانه بیرون آمدم، دیگر چشمانم کسی را نمی دید و صدایی نمی شنیدم، در گوشه ای ایستادم تا برخودم مسلط شوم، همه به استقبال فاطمه آمدند و با نواها و صوت های قرآنی او را حمل کردند، حاج خانم انصاری زدند سر شانه ام گفتند بیا بریم، قبرش را هم مهیا و آماده کنیم، لحظه ای تردید کردم بروم یا بمانم نماز باشکوه فاطمه را به جا آورم ولی انگار عزم و اراده ی من خیلی کاره ای نبود، کسی مرا به سمتی دیگر هدایت می کرد ناگهان قلبم برای رفتم به تپش افتاد و سراسیمه به دنبال کسی که مرا با حاج خانم به قبر برساند با گریه و زاری از آقای عطایی خواستم من را ببرند با حاج خانم به سمت قبر راهی شدیم، رسیدیم بالای سر قبر، آقا وحید پسر خاله ی فاطمه آن جا بودند با کمک ایشان حاج خانم اول وارد قبر شدند و من هم خودم را به داخل قبر کشاندم و هر دو شروع کردیم به انجام آداب قبر، تمام سطح قبر را از سنگ خالی کردیم و از خاکی نرم پوشاندیم، خاک ها را مشت می کردیم و به آن ها سوره های قرآن می خواندیم و قسم می دادیم که از فاطمه ی ما خوب پذیرایی کنند، سوره ی یس و الرحمن را هم خواندیم و از قبر خارج شدیم ، فاطمه بر روی دوش حافظان و قاریان و دوستدارانش آمد، و با دستان برادرانش وارد منزلگاه ابدی اش شد برادر بزرگش قبل از او وارد شد و آدابی که سفارش شده است انجام داد. برای بار آخر صورت چون ماهش را از بالای قبر دیدم، صورتش روی خاک قبر قرار گرفت، سنگ هایی که با خود از داخل قبر آرده بودم 7 مرتبه انا انزلناه به آن خوانده بودم را داخل قبر می انداختم و نظاره گر پنهان شدن این فرشته ی مهربان زیر خروارها خاک بودم فاطمه رفت و با عمر کوتاهِ چون گُلش اثراتی بی نظیر بر جامعه ی قرآنی و خیل عظیمی از جوان ها به جا گذاشت و ستاره دخت ایران ستاره ای شد ابدی برای کسانی که او را می شناختند و شناختند و خواهند شناخت.

هم نوایی دعای عهد دوستان فاطمه فضا را بیش تر از پیش معنوی و الهی کرد دعای عهد که فاطمه در وقت حیاتش با آن بسیار مأنوس بوده و علاقه ی زیادی به آن داشته و در پایان مراسم تدفینش با همان نوایی که با آن در دنیا مأنوس بود در منزل ابدی اش مأوا گرفت.

 

مائده قبه

ارسال در : نوشته های دیگران
21 دیدگاه در “آخرین وداع
  1. پر از حسرت و بغض! گفت:

    با سلام با خواندن متنتان دوباره داغم تازه شد…خیلی دلم می خواهد ایشان را ولو مدت کوتاهی در خواب ببینم و پرسیدنیهایم از آن فرشته آسمانی بپرسم… از شما که خدا توفیق قرابت و خدمت به این عزیز را عطایتان فرموده تمنا دارم از خدا بخواهید که اجازه یابم و لیاقت یابم آن عزیز پاکیزه را در خواب ملاقات کنم .ممنونم اگر اجابتم فرمایید.خداوند یارتان.

  2. حسن گفت:

    با سلام
    فاطمه عزیز امروز 23 بهمن 95 که سالروز شهادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست، دوباره سرگذشت تلخ بار بستنت از این دنیا را خواندم تو اقتدا به بانوی دوعالم نمودی، نه تنها در زندگانیت که از دنیا رفتنت هم شبیه آن بانوی عزیز است.
    راستی با دعای خیر شما حفظ قرآن را آغاز نمودم.
    درود و رحمت خدا بر بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و پیروان راستینش.
    روح پاکت با بی بی دو عالم محشور باد.

  3. حسن گفت:

    با سلام

    فاطمه عزیز امروز که 11 اسفند ماه 95 و شب شهادت مادر خوبیها حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست

    مناسب دیدم شعری در عزای آن بانو بزرگوار به شما تقدیم کنم :

    ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ
    ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﯿﺮﺧﺪﺍ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ
    ﺩﺍﻏﯽ ﻭ ﺗﯿﺰﯼ ﻣﺴﻤﺎﺭ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ
    ﺗﺎﮐﻪ ﺑﺮﺧﻮﺍﺳﺖ ﺯﺟﺎﻋﺮﺵ ﺧﺪﺍﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ
    ﺛﻠﺚ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩ
    ﻧﺴﻞ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﭘﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ
    ﺑﺸﮑﻨﺪ ﭘﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻟﮕﺪﺵ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩ
    ﺗﺎ ﮐﻪ ﺯﺩ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﺁﻝ ﻋﺒﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ
    ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﺭﺛﯽ ﺷﺪ
    ﮔﯿﺴﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﮐﺮﺑﺒﻼ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ
    ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻣﺪﻩ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﻧﭽﺮﺧﺎﻥ ﺑﺪﻧﺶ
    ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺯ ﻗﻔﺎ ﺭﯾﺨﺖ ﺑﻬﻢ

  4. حسن گفت:

    سلام بر فاطمه عزیز:
    امروز سوم ماه مبارک رمضان است و هشتم خرداد 96 که یاد آور تلخ شروع پرکشیدنت از این دنیای فانی است،
    امید است همواره غرق رحمت پروردگار باشی و ما خاکیان را دعافرمایی.
    ملتمس دعای خیرتان هستم.

  5. حسن گفت:

    فاطمه جان سلام:
    امروز یاد آور روز دردناک رفتن تو از میان خانواده و دوستان است همیشه از زندگی کوتاه و پر برکتت درس می گیرم و به یادت هستم .
    شفاعت مارا هم نزد خدا بنما
    التماس دعا

  6. حسن گفت:

    سلام بر فاطمه عزیز

    امروز 97/3/8 چهارمین سالگرد هجرت تو از خاک بر افلاک است و چه خوب درس زندگی به ما دادی با رفتنت

    در ماه پرفیض رمضان محتاج دعاهایت هستیم .
    ملتمس دعا

  7. حسن گفت:

    سلام بر فاطمه بنده خوب خدا:

    دیروز توفیقی دست داد تا هم در مسابقه قرآن شرکت کردم و هم از مراسمی که برای سالگرد عروج شما گرفته شده بود شرکت کردم و افطار هم مهمان شما بودم .

    درست است که جایزه مسابقه سفر به مشهد مقدس است اما مهم نیست که حتماً برنده شوم چون به لطف خدا و
    دعای خیر شما هر کس که عشق زیارت امام رئوف (علیه السلام ) را داشته باشد قطعاً بزودی راهی خواهد شد.
    در شب قدر که پیش رو داریم ملتمس دعای خیرتان هستیم.

  8. علی گفت:

    بسم الله النور
    السلام علیک یاامیرالمؤمنین
    باکمال ادب احترام سلام خدمت همه قرآن دوستان گرامی وسلام ودرود خدا به فرشته آسمانی ستاره دخت ایران اسوه ادب احترام نخبه قرآنی سرکارخانم فاطمه پرورش
    فرارسیدن ایام ضربت و شهادت امیر دل های شیعیان جهان حضرت امام علی (ع)وسالگرد رحلت رهبرکبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره)و علی الخصوص چهارمین سالگرد عروج ملکوتی آن هدیه الهی نماد عفت وحجاب سرکار خانم پرورش به محضر خانواده نمونه وبزرگوارپرورش تسلیت باد
    انشاءالله روحشان با بانوی دوعالم مادر بی نشان
    حضرت فاطمه الزهرا (س)محشورباد
    (علی رحمانی)
    .

  9. علی گفت:

    بسم الله النور الحمدلله الذی هدانالهذاوماکنالنهتدی لولا ان هدان الله
    السلام علیک یاامیرالمؤمنین(ع)
    باکمال ادب احترام سلام خدمت همه قرآن دوستان گرامی وسلام ودرود خدا به فرشته آسمانی ستاره دخت ایران اسوه ادب احترام نخبه قرآنی سرکارخانم فاطمه پرورش
    فرارسیدن ایام ضربت و شهادت امیر دل های شیعیان جهان حضرت امام علی (ع)وسالگرد رحلت رهبرکبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینی (ره)و علی الخصوص چهارمین سالگرد عروج ملکوتی آن هدیه الهی نماد عفت وحجاب سرکار خانم پرورش به محضر خانواده نمونه وبزرگوارپرورش تسلیت باد
    انشاءالله روحشان با بانوی دوعالم مادر بی نشان
    حضرت فاطمه الزهرا (س)محشورباد.التماس. دعاازهمه
    حافظ کلام وحی (علی رحمانی)
    .

  10. زهرا گفت:

    فاطمه جون نه میشناسمت نه دوستت بودم فقط ازت یه چیزی میخوام دعا کنی منم ذره ایی مثه تو بشم. خیلی گناهکارم خودت برام دعا کن

  11. حسن گفت:

    سلام فاطمه عزیز
    امروز یکشنبه 97/10/30 مصادف با سالروز شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست

    وقتی دوباره داستان پرپرشدنت را می خوانم مصائب آن بانوی بزرگوار در ذهنم تداعی می شود.

    امید است در جوار آن بانوی عزیز متنعم باشید.

  12. تازه وارد گفت:

    سلام فاطمه جان,من یکی از تازه واردان وادی جامعه القران هستم و امسال برای اولین بار مسابقه که به مناسبت آسمانی شدنت بود را شرکت کردم . از تو چه پنهان سودای سفر امام مهربانمان مرا ترغیب به شرکت در مسابقه کرد….مسابقه رو دادیم وتمام شو و برنده نشدم …امسال هفت سال از سفرت به آسمان میگذرد ….و چقد خدا دوستت دارد گه سالگرد رفتنت با کلام خدا و دیدار امام رضا(ع) همراه شده است.حتی نبودنت هم خیررسان است بعد از مسابقه حال خوبی دارم ازتو میخواهم که دعایم کنی در راهم ثابت قدم باشم و دشواریهای راه من را منصرف نکند .. من واقعا از کودکی آرزوی حفظ قران رو داشتم …خداکند که لیاقت حفظ کلام خدا رو داشته باشم . التماس دعا

  13. زهرا گفت:

    سلام و عرض ادب امسال برای بار اول سرگذشت فاطمه خانم پرورش رو خوندم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ای کاش بتونیم خودمون و بچه هامون رو قرآنی بار بیاریم

    ببخشید راوی روایتی که نوشته شده چه کسی هستند ؟؟
    آیا از بیانات پدر و مادر فاطمه خانم هست ؟؟

    • admin گفت:

      سلام
      همان طور که در پایین متن نوشته شده این روایت از خانم مائده قبه هست

    • مریم گفت:

      سلام
      روزی که دنیای خاکی را ترک کردی به احترام قرآن و آشنایی دورادور با پدر و مادر بزرگوارت به مراسم آمدم و امروز که سرگذشت رفتنت را خواندم تمام قد به روح با عظمتت تعظیم میکنم و به یادت و با آرزوی رسیدن به رضایت خداوند بخاطر انس با قرآن در مسابقه شرکت می کنم
      ،ما را از بهشت نظاره کن و ددعاگویمان باش .

  14. سجاد گفت:

    سلام
    فکر می کنم برای چهلم این بانو بود که کتابچه ای حاوی زندگینامه اش و خاطرات دوستانش بدستم رسید ،خواندم ، عجیب منقلب و محزون شدم ، نمیدانم درونم چه انقلابی شده بود ، چند هفته ای شبانه روز بغض در گلو داشتم و لحظه شماری می کردم تنها شوم تا زار زار گریه کنم ، در آن چند هفته عبادت ، نماز ، دعا ، حرف زدن و نجوا کردن با خدا لذت شگفتی برایم داشت و اموری که به طور معمول متمایل به آنها بودم دیگر جذابیتی نداشت ، یادم هست یک روز حوالی ۳ بعد از ظهر بدون اینکه به کسی بگویم کجا می روم ، رفتم سمت باغ رضوان ، مزار این بانو را پیدا کردم ، هیچکس نبود ، تنهای تنها ، نشستم و بغضم ترکید ، اشک هایم پایانی نداشت ، عجیب او را حاضر می یافتم ، با ایشان صحبت کردم ولی آنقدر او را حاضر حس می کردم که نمی توانستم راحت هرآنچه می خواهم بگویم ، گریه هایم تمامی نداشت ولی آفتاب توانست قانعم کند که خدا حافظی کنم .
    آخر کلام را بگویم ، من تا قبل از خواندن آن کتابچه شناختی از این بانو نداشتم ولی بلندای خوب بودن او مرا به شرمساری در مقابل خالقم و خودم رسانده بود .
    نمیدانم شاید امشب هم او نگاهی به حال زار من انداخته ، شاید هم مشمول دعایش شده ام که کاملاً اتفاقی با این سایت مواجه شدم و مرا پای مطالب خود نشاند .
    التماس دعا

  15. زهرا گفت:

    فاطمه جان
    نمی شناختمت
    ولی شما حتما ما را می شناسی
    ما را دعا کن
    خانواده
    بچه ها
    و برادرم را
    دعای عاقبت بخیری

  16. فاخته گفت:

    سلام فاطمه جان، روح پاکت همنشین اولیای الهی باد، برای عافیت و عاقبت به خیری ما و فرزندان ما و همه مردم کشور عزیزمان در دنیا و آخرت دعا کن…. دعا…. اللهم عجل لولیک الفرج

  17. محمد گفت:

    سلام بر فاطمه عزیز
    خداوند همواره قدر بنده های پاک و با تقوایش را میداند
    شعله های آتش زیبایی ها را نمی سوزاند ، پاکی را نمی سوزاند ، آیات را نمی سوزاند ،بلکه حجابی میشود بین ما و تو ،بنده خوب پروردگار.چه بسا آتشی که بنده صالح را رهسپار بهشت می کند و مارا یادآور گناهان می شود.
    به امید دعای خیر شما و توفیق بندگی خالصانه خداوند
    باشد که در سایه دعای شما پاکان عاقبت بخیر شویم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*